"فصل سوم :نگاهی پدیدار شناسانه به چند داستان مدرن"

الف: « شازده کوچولو »

کتاب شازده کوچولو نوشته ی آنتوان دو سنت اگزوپری یکی از بهترین نمونه ها  برای نشان دادن تاثیر زاویه ی دید بر توضیح یک پدیده است  . این داستان  از زاويه ديد " اول شخص " روايت شده است .

  شخصيت پردازي شازده كوچولو با ساير شخصيت هاي متعارف متفاوت است  .  راوي  وسط یک بیابان هواپیمایش خراب شده  است و هیچ چاره ای مقابل خود نمی بیند. در این موقعیت ، شازده کوچولو که از سیاره ای دیگر به زمین پا گذاشته است به داستان وارد می شود . تفاوت درتوصیف پدیده ها از نگاه شازده کوچولو و راوی قابل تامل است . نمونه هایی از این بررسی ها در ادامه آورده  شده است.

"  ...در کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت می‌دهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمی‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول می‌کشد می‌گیرند می‌خوابند».

  این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق می‌افتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شماره‌ی یکم را که این جوری بود:

  شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس‌تان بر می‌دارد؟
  جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟

  

----------------------------------------------------------------------------------------------------

1:شازده کوچولو ، آنتوان دوسنت اگزوپری، ترجمه ی احمد شاملو                                                                                                                                                                    2:همان ، تصویر صفحه ی 8


نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد. آن وقت برای فهم بزرگ‌ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن‌ها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:

 

بزرگ‌ترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیش‌تر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شماره‌ی یک و نقاشی شماره‌ی دو ام یخ‌شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگ‌ترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمی‌توانند از چیزی سر درآرند. برای بچه‌ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آن‌ها توضیح بدهند. "

   نقاشی اول از دید خود پسر بچه ، یک مار است که فیلی را بلعیده ولی چیزی که بزرگترهایش می بینند چیزی جز یک کلاه نیست . هیچکدام اشتباه نمی کنند ولی برداشتی که از دیدن  یک تصویر واحد دارند بسیار متفاوت است. پسرک برای اینکه منظور خود را به بزرگترهایش بفهماند یک نقاشی دیگر می کشد ولی چیزی که برایش اهمیت بسیاری دارد از دید دیگران اصلا مهم به شمار نمی آید ؛ هر چند که از دیدن نقاشی دوم متوجه منظور او می شوند ولی هرگز به اندازه ی پسرک از فکر کردن و دیدن چنین تصویری به وجد نمی آیند.

در قسمتی دیگر از همین داستان ، راوی برای اینکه توضیح بدهد چه طور شازده کوچولو یکباره میان بیابانی بزرگ و دور از شهر پیدایش می شود به تاریخ و عدد و... متوسل میشود و بعد می گوید:

"به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم یا شماره‌اش را می‌گویم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور

----------------------------------------------------------------------------------------------------

1: شازده کوچولو ، آنتوان دوسنت اگزوپری، ترجمه ی احمد شاملو ، تصویر صفحه ی 8                                                                                                                                                                    


است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟» و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

اگر به آدم بزرگ‌ها بگویید یک خانه‌ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً به‌شان گفت یک خانه‌ی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!

یا مثلا اگر به‌شان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودل‌برو بود و می‌خندید و دلش یک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچه ها رفتار می‌کنند! اما اگر بهشان بگویید «سیاره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی‌پرسند. این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.

اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است!"

  راوی این داستان وقتی از عبارت  "چیز های اساسی" حرف می زند در واقع دارد دیدگاه خودش را بیان می کند و این مفهوم هرگز از نظر افراد مختلف یکسان نیست . از  مقایسه ی  آهنگ صدا و پروانه شکار کردن  با   نسبت های خانوادگی و حقوق پدر  مي توان دريافت که چقدر این  دو دیدگاه در رابطه با تفسیر یک عبارت می توانند متفاوت باشند . یکی کاملا دنیای اطرف خودش را حس می کند و به واسطه ی همان قضاوت می کند و دیگری معیارش برای سنجیدن محیط اطرافش پول و مشخصات اکتسابی است .

  حال اگر کسی بدون در نظر گرفتن شخصیت و عقاید طرف مقابل خود شروع به حرف زدن بکند و  با دنیایی که از منظر نگاه مخاطبش دیده  می شود آشنایی نداشته باشد ؛ به هيچ وجه نبايد انتظار داشت كه حرفش مورد قبول واقع شود و يا اصلا گاهي فهميده شود.

  هر كسي نسبت به افكار و عقايد خود اطميناني نسبي دارد و اين باعث مي شود كه آدم ها كساني را كه مثل خودشان فكر نمي كنند كنار بگذارند و يا نديده بگيرندشان . همينطور كه راوي اين داستان مي گويد كه معناي حقيقي زندگي را درك كرده و بايد نسبت به بزرگتر ها گذشت داشته باشد .

ديدگاه سوم ،  نظر شخصي خواننده است  . زيرا كه نويسنده با اين جملات مخاطب خود را انتخاب مي كند و هر شخصي با خواندن اين صفحات تحليل خاص خودش را  دارد .


"آخ، شهريار کوچولو! اين جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل‌گير تو سر درآوردم. تا مدت‌ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زيبايیِ غروب آفتاب بوده. به اين نکته‌ی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ يعنی وقتی که به من گفتی:  - غروب آفتاب را خيلی دوست دارم. برويم فرورفتن آفتاب را تماشا کنيم...                               

- هوم، حالاها بايد صبر کنی...

- واسه چی صبر کنم؟

- صبر کنی که آفتاب غروب کند.

اول سخت حيرت کردی بعد از خودت خنده‌ات گرفت و برگشتی به من گفتی:

- همه‌اش خيال می‌کنم تو اخترکِ خودمم!

- راستش موقعی که تو آمريکا ظهر باشد همه می‌دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می‌کند. کافی است آدم بتواند در يک دقيقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا اين‌جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همين‌قدر که چند قدمی صندليت را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.

- يک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!

و کمی بعد گفت:

- خودت که می‌دانی... وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.

- پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده.   

 اما مسافر کوچولو جوابم را نداد."


در خطوط بالا به طور مشخص مخاطب تغيير كرده  و راوي ديگر براي فردي خارجي داستان را شرح و بسط نمي دهد ؛ بلكه مخاطب همان شازده كوچولوي حساسي است كه مي شود با او درباره ي غروب خورشيد و دلتنگي سخن گفت . اما دوباره  نویسنده گويي به ياد مي آورد  که داستان را برای افراد دیگری نقل می کرده ؛ دوباره مخاطبش را تغيير مي دهد .

جدا از اين تغيير زاويه ي ديد ظاهري ، شازده ي كوچك وقتي مي شنود كه در زمين نمي شود هر لحظه غروب آفتاب را ديد ، سخت حيرت مي كند  چرا كه در دنيايي كه براي وي تعريف شده مي شود در يك روز  چهل و سه بار به غروب خورشيد چشم دوخت ؛ و باز در كنار اين مورد بايد گفت كه غروب خورشيد هرگز و هرگز براي مرد و پسرك مفهوم يكساني ندارد .

گاهی بعضی از اختلافات از جایی شروع می شوند که فرد احساس می کند مخاطبش اصلا حرف او را متوجه نمی شود . در قسمتی از همین داستان که در زیر می خوانید ، مسافر کوچولو از اینکه راوی سوالش را جدی نمی گیرد بسیار ناراحت می شود و بعد می گوید :" تو همه چیز را قاتی می کنی!" در حالیکه باید گفت اینجا هیچکدام اشتباهی نداشته اند و فقط دغدغه هایشان با یکدیگر متفاوت بوده ست .

"... يک‌هو بی مقدمه از من پرسيد:
- گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم می‌خورد؟
- گوسفند هرچه گيرش بيايد می‌خورد.
- حتا گل‌هايی را هم که خار دارند؟
- آره، حتا گل‌هايی را هم که خار دارند.
- پس خارها فايده‌شان چيست؟

من چه می‌دانستم؟ يکی از آن: سخت گرفتار باز کردن يک مهره‌ی سفتِ موتور بودم. از اين که يواش يواش بو می‌بردم خرابیِ کار به آن سادگی‌ها هم که خيال می‌کردم نيست برج زهرمار شده‌بودم و ذخيره‌ی آبم هم که داشت ته می‌کشيد بيش‌تر به وحشتم می‌انداخت.
-پس خارها فايده‌شان چسيت؟

شهريار کوچولو وقتی سوالی را می‌کشيد وسط ديگر به اين مفتی‌ها دست بر نمی‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همين جور سرسری پراندم که:



- خارها به درد هيچ کوفتی نمی‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گل‌ها هستند.
- دِ!
و پس از لحظه‌يی سکوت با يک جور کينه درآمد که:
- حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعيفند. بی شيله‌پيله‌اند. سعی می‌کنند يک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. اين است که خيال می‌کنند با آن خارها چيزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند...

لام تا کام به‌اش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم می‌گفتم: «اگر اين مهره‌ی لعنتی همين جور بخواهد لج کند با يک ضربه‌ی چکش حسابش را می‌رسم.» اما شهريار کوچولو دوباره افکارم را به هم ريخت:
- تو فکر می‌کنی گل‌ها...
من باز همان جور بی‌توجه گفتم:
- ای داد بيداد! ای داد بيداد! نه، من هيچ کوفتی فکر نمی‌کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‌ی مهم‌تر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
- مساله‌ی مهم!

مرا می‌ديد که چکش به دست با دست و بالِ سياه روی چيزی که خيلی هم به نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام.
- مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنی!
از شنيدنِ اين حرف خجل شدم اما او همين جور بی‌رحمانه می‌گفت:
- تو همه چيز را به هم می‌ريزی... همه چيز را قاتی می‌کنی!
حسابی از کوره در رفته‌بود."

هواپیمایی که برای راوی حکم تنها راه نجات را دارد از دید شازده کوچولو  یک چیز زشت بی مصرف به نظر می رسد و خیال گل سرخی که برای شازده ی کوچک تنها بهانه ی زندگی به شمار می رود ؛ فقط باعث کلافه کردن مرد می شود .

یک روز شازده کوچولو قصه ی سیاره هایی را که در راه دیده برای راوی تعریف می کند . هر کدام از این سیارات متعلق به آدم هایی با شخصیت وبا  انتظاراتی متفاوت است و مسافر کوچک با مکالمه ی کوتاهی که با هر کدام از این افراد داشته آنها را به مرد معرفی می کند. می توان گفت که این آدم ها هر کدام نماد یک تیپ مخصوص از آدم های موجود در یک جامعه هستند گزیده ای از مکالمه ی هر کدام از


این شخصیت هادر ادامه آمده است: 

"اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسيار ساده و در عين حال پرشکوه نشسته بود و همين که چشمش به شهريار کوچولو افتاد داد زد:
- خب، اين هم رعيت!
شهريار کوچولو از خودش پرسيد: - او که تا حالا هيچ وقت مرا نديده چه جوری می‌تواند بشناسدم؟
ديگر اينش را نخوانده‌بود که دنيابرای پادشاهان به نحو عجيبی ساده شده و تمام مردم فقط يک مشت رعيت به حساب می‌آيند.

پادشاه فقط دربند اين بود که مطيع فرمانش باشند. در مورد نافرمانی‌ها هم هيچ نرمشی از خودش نشان نمی‌داد. يک پادشاهِ تمام عيار بود گيرم چون زيادی خوب بود اوامری که صادر می‌کرد اوامری بود منطقی. مثلا خيلی راحت در آمد که: «اگر من به يکی از سردارانم امر کنم تبديل به يکی از اين مرغ‌های دريايی بشود و يارو اطاعت نکند تقسير او نيست که، تقصير خودم است».

. واقعا اين پادشاه به چی سلطنت می‌کرد؟ گفت: -قربان عفو می‌فرماييد که ازتان سوال می‌کنم...
پادشاه با عجله گفت: -به‌ات امر می‌کنيم از ما سوال کنی.
-شما قربان به چی سلطنت می‌فرماييد؟
پادشاه خيلی ساده گفت: -به همه چی.
-به همه‌چی؟
پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترک‌های ديگر و باقی ستاره‌ها اشاره کرد.
شهريار کوچولو پرسيد: -يعنی به همه‌ی اين ها؟
شاه جواب داد: -به همه‌ی اين ها.
آخر او فقط يک پادشاه معمولی نبود که، يک پادشاهِ جهانی بود.
-آن وقت ستاره‌ها هم سربه‌فرمان‌تانند؟

پادشاه گفت: -البته که هستند. همه‌شان بی‌درنگ هر فرمانی را اطاعت می‌کنند. ما نافرمانی را مطلقا تحمل نمی‌کنيم
-من ديگر اين‌جا کاری ندارم. می‌خواهم بروم.

شهریار کوچولو وقتی از حرف زدن با سلطان که فقط در سر آرزوی حکمرانی می پروراند ؛ خسته میشود و هم هيچ دلش نمی‌خواست اسباب ناراحتی سلطان پير بشود گفت:



-اگر اعلی‌حضرت مايلند اوامرشان دقيقا اجرا بشود می‌توانند فرمان خردمندانه‌ای در مورد بنده صادر بفرمايند. مثلا می‌توانند به بنده امر کنند ظرف يک دقيقه راه بيفتم. تصور می‌کنم زمينه‌اش هم آماده باشد...
چون پادشاه جوابی نداد شهريار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشيد و به راه افتاد.
آن‌وقت پادشاه با شتاب فرياد زد: -سفير خودمان فرموديمت!
حالت بسيار شکوهمندی داشت.

شهريار کوچولو همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -اين آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجيبند! "

شازده ی کوچک که متعلق به دنیایی منحصر به خودش است و تک و تنها در سیاره ای دل به هم صحبتی با یک شاخه گل سرخ سپرده ؛ به يقيين از فكر حاكم بودن حيرت زده مي شود چرا كه دنيايي كه براي خودش تعريف كرده بسيار بسيار جدا و متفاوت از دنياي انساني است كه همه را به چشم رعيت نگاه مي كند .

صحنه اي كه از آسمان مي بينند يكسان است ولي شازده ي كوچك به قصد لذت بردن به آنها چشم مي دوزد و سلطان براي تصاحب و فرمانروايي آنها را در نگاهش جاي مي دهد . براي جمله ي آخر نوشته شده ، كه حالت بسيار شكوهمندي داشت و اين نشان مي دهد كه فرمانروا هرگز و هرگز از وضع كنوني خود احساس نا رضايتي نمي كند .

"اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهريار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -به‌به! اين هم يک ستايشگر که دارد می‌آيد مرا ببيند!آخر برای خودپسندها ديگران فقط يک مشت ستايش‌گرند.
شهريار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجيب غريبی سرتان گذاشته‌ايد!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله‌ی ستايشگرهايم بلند می‌شود. گيرم متاسفانه تنابنده‌ای گذارش به اين طرف‌ها نمی‌افتد.
شهريار کوچولو که چيزی حاليش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دست‌هايت را بزن به هم ديگر.
شهريار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.



شهريار کوچولو با خودش گفت: «ديدنِ اين تفريحش خيلی بيش‌تر از ديدنِ پادشاه‌است». و دوباره بنا کرد دست‌زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.

پس از پنج دقيقه‌ای شهريار کوچولو که از اين بازی يک‌نواخت خسته شده بود پرسيد: -چه کار بايد کرد که کلاه از سرت بيفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنيد. آخر آن‌ها جز ستايش خودشان چيزی را نمی‌شنوند.
از شهريار کوچولو پرسيد: -تو راستی راستی به من با چشم ستايش و تحسين نگاه می‌کنی؟
- ستايش و تحسين يعنی چه؟
- يعنی قبول اين که من خوش‌قيافه‌ترين و خوش‌پوش‌ترين و ثروت‌مندترين و باهوش‌ترين مرد اين اخترکم.
- آخر روی اين اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
- با وجود اين ستايشم کن. اين لطف را در حق من بکن.
شهريار کوچولو نيم‌چه شانه‌ای بالا انداخت و گفت: -خب، ستايشت کردم. اما آخر واقعا چیِ اين برايت جالب است؟

شهريار کوچولو به راه افتاد و همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -اين آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجيبند!"

از دید فردی که زندگی و انتظاراتش در ستایش شدن خلاصه می شود همه مشتي ستايشگرند و همين جمله آخر كافي است براي اينكه مشخص کند شازده کوچولو اصلا مثل او فکر نمی کند":اين آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجيبند!"

"تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. ديدار کوتاه بود اما شهريار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.

به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت يک مشت بطری خالی و يک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: -م ِی می‌زنم.
شهريار کوچولو پرسيد: - مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: - که فراموش کنم.
شهريار کوچولو که حالا ديگر دلش برای او می‌سوخت پرسيد: - چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پايين گفت: - سر شکستگيم را.
شهريار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسيد: - سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: - سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.


اين را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهريار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -اين آدم بزرگ‌ها راستی‌راستی چه‌قدر عجيبند!"

بعضی از انسان ها  بی توجه به رویداد های اطرافشان خود را درگیر انجام یک نسلسل بی معنا می کنند و دور باطل می زنند  می خواره ، فقط می داند که دارد "می"  می زند ، و برای او دلیل کارش مفهومی نیست که جای فکر داشته باشد. برای اینگونه آدم ها اصلا دیگرانی وجود ندارد که بخواهند به دست آنها تحسین شوند و یا بر آنها فرمانروایی کنند . و اینگونه زندگی کردن  برای شازده ی کوچک که تمام زندگیش در تعامل با دنیای اطرافش است اصلا نمی تواند معنی داشته باشد.

"اخترک چهارم اخترک مرد تجارت‌پيشه بود. اين بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهريار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.

شهريار کوچولو گفت: -سلام. آتش‌سيگارتان خاموش شده.
-سه و دو می‌کند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بيست و دو. بيست و دو و شش بيست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بيست و شش و پنج سی و يک. اوف! پس جمعش می‌کند پانصدويک ميليون و ششصد و بيست و دو هزار هفتصد و سی و يک.
- پانصد ميليون چی؟
- ها؟ هنوز اين جايی تو؟ پانصد و يک ميليون چيز. چه می‌دانم، آن قدر کار سرم ريخته که!... من يک مرد جدی هستم و با حرف‌های هشت‌من‌نه‌شاهی سر و کار ندارم!... دو و پنج هفت...

شهريار کوچولو که وقتی چيزی می‌پرسيد ديگر تا جوابش را نمی‌گرفت دست بردار نبود دوباره پرسيد: -پانصد و يک ميليون چی؟

تاجرپيشه فهميد که نبايد اميد خلاصی داشته باشد. گفت: -ميليون‌ها از اين چيزهای کوچولويی که پاره‌ای وقت‌ها تو هوا ديده می‌شود.
- مگس؟
- نه بابا. اين چيزهای کوچولوی براق.
- زنبور عسل؟
- نه بابا! همين چيزهای کوچولوی طلايی که وِلِنگارها را به عالم هپروت می‌برد. گيرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خيال‌بافی نمی‌کنم.



- آها، ستاره؟
- خودش است: ستاره.
- خب پانصد ميليون ستاره به چه دردت می‌خورد؟
- هيچی تصاحب‌شان می‌کنم.
- ستاره‌ها را؟
- آره خب.
- آخر من به يک پادشاهی برخوردم که...
- پادشاه‌ها تصاحب نمی‌کنند بل‌که به‌اش «سلطنت» می‌کنند. اين دو تا با هم خيلی فرق دارد.
- خب، حالا تو آن‌ها را تصاحب می‌کنی که چی بشود؟
- که دارا بشوم.
-خب دارا شدن به چه کارت می‌خورد؟
- به اين کار که، اگر کسی ستاره‌ای پيدا کرد من ازش بخرم.
شهريار کوچولو با خودش گفت: «اين بابا هم منطقش يک خرده به منطق آن دائم‌الخمره می‌بَرَد.» با وجود اين باز ازش پرسيد:
- چه جوری می‌شود يک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپيشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسيد: -اين ستاره‌ها مال کی‌اند؟
- چه می‌دانم؟ مال هيچ کس.
- پس مال منند، چون من اول به اين فکر افتادم                                                                           
  -همين کافی است؟
- البته که کافی است. اگر تو يک جواهر پيدا کنی که مال هيچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر جزيره‌ای کشف کنی که مال هيچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر فکری به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‌کنی و می‌شود مال تو. من هم ستاره‌ها را برای اين صاحب شده‌ام که پيش از من هيچ کس به فکر نيفتاده بود آن‌ها را مالک بشود.
شهريار کوچولو گفت: -اين ها همه‌اش درست. منتها چه کارشان می‌کنی؟
تاجر پيشه گفت: -اداره‌شان می‌کنم، همين جور می‌شمارم‌شان و می‌شمارم‌شان. البته کار مشکلی است ولی خب ديگر، من آدمیهستم بسيار جدی.


شهريار کوچولو که هنوز اين حرف تو کَتَش نرفته‌بود گفت:
- اگر من يک شال گردن ابريشمی داشته باشم می‌توانم بپيچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر يک گل داشته باشم می‌توانم بچينم با خودم ببرمش. اما تو که نمی‌توانی ستاره‌ها را بچينی!
- نه. اما می‌توانم بگذارم‌شان تو بانک.
- اينی که گفتی يعنی چه؟
- يعنی اين که تعداد ستاره‌هايم را رو يک تکه کاغذ می‌نويسم می‌گذارم تو کشو درش را قفل می‌کنم.
- همه‌اش همين؟
- آره همين کافی است.

شهريار کوچولو فکر کرد «جالب است. يک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نيست که آن قدرها جديش بشود گرفت». آخر تعبير او از چيزهای جدی با تعبير آدم‌های بزرگ فرق می‌کرد.

باز گفت: -من يک گل دارم که هر روز آبش می‌دهم. سه تا هم آتش‌فشان دارم که هفته‌ای يک بار پاک و دوده‌گيری‌شان می‌کنم. آخر آتش‌فشان خاموشه را هم پاک می‌کنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو اين حساب، هم برای آتش‌فشان‌ها و هم برای گل اين که من صاحب‌شان باشم فايده دارد. تو چه فايده‌ای به حال ستاره‌ها داری؟

تاجرپيشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چيزی پيدا نکرد. و شهريار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -اين آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجيبند!"

بعضی از آدم ها ، به واسطه ی فکری که در یک لحظه به ذهنشان آمده است شروع به انجام کاری می کنند که از خود و اطرافشان غافل می مانند . مرد تجارت پیشه تا ستاره ها را می بیند به فکر تصاحبشان می افتد و حتی به اینکه نام این چیز های براق چیست هم فکر نمی کند . شازده کوچولو گفت که آقا آتش سیگارتان خاموش شده ولی مرد حتی متوجه ورود او نشده بود .کاری که به نظر مسافر کوچولو شاعرانه است برای مرد بسیار بسیار جدی است و همین باعث می شود که این مکالمه به درازا نکشد.

"اخترکِ پنجم چيز غريبی بود. از همه‌ی اخترک‌های ديگر کوچک‌تر بود، يعنی فقط به اندازه‌ی يک فانوس پايه‌دار و يک فانوس‌بان جا داشت.

وقتی رو اخترک پايين آمد با ادب فراوان به فانوس‌بان سلام کرد:
- سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟



- دستور است. صبح به خير!
- دستور چيه؟
- اين است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
- پس چرا روشنش کردی باز؟
فانوس‌بان جواب داد: - خب دستور است ديگر.
شهريار کوچولو گفت: - اصلا سر در نميارم.
فانوس‌بان گفت: - چيز سر در آوردنی‌يی توش نيست که. دستور دستور است. روز بخير!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پيشانيش را خشکاند و گفت:
- کار جان‌فرسايی دارم. پيش‌تر ها معقول بود: صبح خاموشش می‌کردم و شب که می‌شد روشنش می‌کردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم می‌توانستم بگيرم بخوابم...
- بعدش دستور عوض شد؟
فانوس‌بان گفت: - دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همين جاست: سياره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.

شهريار کوچولو ميان راه با خودش گفت: گرچه آن‌های ديگر، يعنی خودپسنده و تاجره اگر اين را می‌ديدند دستش می‌انداختند و تحقيرش می‌کردند، هر چه نباشد کار اين يکی به نظر من کم‌تر از کار آن‌ها بی‌معنی و مضحک است. شايد به خاطر اين که دست کم اين يکی به چيزی جز خودش مشغول است.

از حسرت آهی کشيد و همان طور با خودش گفت:
- اين تنها کسی بود که من می‌توانستم باش دوست بشوم. گيرم اخترکش راستی راستی خيلی کوچولو است و دو نفر روش جا نمی‌گيرند."

فرامین و سنت ها باید به اقتضای زمان تغییر کنند و با شرایط جدید هماهنگ باشند . ممکن است که دستور و یا  سنتی در زمان خودش حافظ برخی از ارزش ها و بعضی از مفاهیم در مقابل سیل فراموشی باشد ولی با عوض شدن شرایط و افکار انسان های یک جامعه لازم است که تغییر کند زیرا که در غیر این صورت معنای خود را از دست می دهد و غیر منطقی جلوه می کند.


انسان هایی که برای حفظ سنت ها و ... به صورت اول تلاش می کنند و هیچ کاری برای اعتدال آن نمی کنند مثل همین فانوس بان حسرت استراحتی کوتاه در دلشان می ماند چون هیچ وقتی نیست که کارشان تمام شده باشد و یا به طور کامل انجامش داده باشند. به یقین در دنیای این افراد فقط فانوس و فانوسبان جا می شوند.

سر انجام شازده کوچولو نشانی زمین را از یک جغرافی دان در اخترک ششم می گیرد و در یک کویر به زمین پا می گذارد .

"شهريار کوچولو کوير را از پاشنه درکرد و جز يک گل به هيچی برنخورد: يک گل سه گل‌برگه. يک گلِ ناچيز.

شهريار کوچولو گفت: - سلام.
گل گفت: - سلام.
شهريار کوچولو با ادب پرسيد: - آدم‌ها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را ديده‌بود. اين بود که گفت:  - آدم‌ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تايی باشد. سال‌ها پيش ديدم‌شان. منتها خدا می‌داند کجا می‌شود پيداشان کرد. باد اين‌ور و آن‌ور می‌بَرَدشان؛ نه اين که ريشه ندارند؟ بی‌ريشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهريار کوچولو گفت: - خداحافظ.
گل گفت: - خداحافظ."

از نگاه شازده کوچولو این گل یک گل نا چیز بود و گل به خاطر اینکه آدم ها را نمی شناخت دردشان را بی ریشگی تصور کرده بود . شازده کوچولو و گل هیچ چیز مشترکی در دنیایشان نبود که درباره ی آن حرف بزنند و این مکالمه هم خیلی زود پایان می پذیرد.

شازده کوچولو سعی دارد  محیط اطراف خود را حس كند  و در پی بگو مگویی که با گل سرخش داشته راهی اخترک های اطراف می شود . به یقیین شنیدن این روایت برای  پادشاه بی اهمیت خواهد بود   ،  خودپسند اصلا آنرا نمی شنود ، می خواره جرعه ای دیگر شراب در جام خود میریزد و بی توجه به نوشیدن آن می پردازد ، مرد تجارت پیشه با بی حوصلگی اعتراض می کند که در چند جمع اشتباه کرده است ، فانوس بان با اشتیاق می شنود ولی خسته تر از آن است که شیرینی کلمات را کامل بفهمد و در آخر جغرافی دان حرف شازده کوچولو را قطع می کند و می پرسد :"خوب؛ در راه خود چه دیدی؟اثبات کن!" درست است که هر کدام سیاره ای کوچک و مشابه دارند ولی این خود انسان ها هستند که تصمیم میگیرند چه چیزی را ببینند و به آن بها بدهند.

 

 

ب : " روز اسبریزی "

ب :" روز اسبریزی۱ "  

داستان روز اسبریزی  نوشته ی بیژن نجدی یکی از آثاری است که جای نقد فراوانی دارد و در اینجا با دیدی پدیدارشناسانه به بررسی این اثر پرداخته می شود. روز اسبریزی  از دو زاویه ی دید اول شخص مفرد و دانای کل نامحدود روایت شده است .  در این داستان  تغییر عمدی زاویه ی دید کاملا  مشهود است .این داستان شرحی  از زندگی  یک اسب است .

"پوستم سفید بود ،.موهای ریخته روی گردنم زردی گندم را داشت.دو لکه باریک تنباکویی لای دستهایم بود.فکر میکنم بوی اسب بودنم از روی همین لکه ها به دماغم میخورد.
روزی که توانستم از دیوارک کاجهای پاکوتاه، جست بزنم و بی آنکه پل را ببنیم قالاخان را از روی آب رد کنم و آن طرف رودخانه،جلوتر از همه اسبها به میدان دهکده برسم،دو ساله بودم.قالان‌خان یک زین یراق‌دوزی و یک پوستین بلند پر از منجوق جایزه گرفت و به پاکار گفت که در اصطبل، خاک اره بریزد تا اگر گاهی بخواهم غلت بزنم، پوست پهلو و شانه هایم،خراش بر ندارد.

روز بعد،قالان‌خان آن زین را روی پشتم گذاشت وتسمه‌اش را زیر شکمم سفت کرد.باران میبارید.تا باران بند بیاید مرا بین ردیف درختان غان، روی سینه‌ی تپه ها و در حاشیه‌ی باغهای پنبه دواند.کنار رودخانه پاشنه چکمه‌اش را به پوست شکمم کشید و مرا هی کرد که خودم را تا گردن به آب بزنم.بعد آلاچیقها را دور زدیم.از بوی دود اجاقها رد شدیم.زین و تسمه، خیس شده به تنم چسبیده بود،خراشم می‌داد،مثل براده‌ی شیشه.
نزدیک ظهر به دهکده برگشتیم.دختر قالاخان کنار چاه بود.به طرف ما دوید.پاکار دهنه‌ام را گرفت و قالان‌خان بی آنکه پیاده شود مرا به اصطبل برد.آنجا هر دو پایش را از یک طرف زین آویزان کرد و خودش را به پایین سر داد.پاکار زین را باز کرد.تا او برود و یک تکه نمد برای خشک کردن پوستم بیاورد،صدایی نرم،مثل علف،گفت: سلام.
قالان‌خان گفت:سلام آسیه.
آسیه گفت:بده من خشکش کنم.
قالان‌خان گفت:دختر خوشگلم، این چکمه ها خیلی خیس شده،باید بگذارمش کنار بخاری.
----------------------------------------------------------------------------------------------------

۱:یوزپلنگانی که با من دویده اند، بیژن نجدی ، صص ۲۸-۲۱


آسیه گفت:اسب را میگم بابا!
قالان‌خان گفت:اسب؟
پاکار، نمد به دست رسید.
قالان‌خان گفت:بده آسیه خشکش کنه.و با پاکار رفت.

از جیب دامنش یک حبه قند در آورد و آن را زیر لبهایم گرفت.نتوانستم بخورم.انگشتانش بوی عرق تنم را می‌داد.و خود آسیه بوی جنگل.
گفت:بخور دیگه.
گفت:چیه؟از من بدت میاد؟
من فقط زین را نگاه می‌کردم.
گفت:از اون بدت میاد؟بدون زین،میذاری سوار شم؟
سطل کنار دیرک بود.آسیه سطل را وارونه کرد.روی آن ایستاد و مثل یک مشت ابر سوار اسب شد.گرمایش را به تن اسب مالید.گردن اسب را بغل کرد.موهایش را روی آرواره‌ی اسب ریخت.همین که گفت ‌<هی> اسب و آسیه دهکده را بهم ریختند.
طناب رخت وسط حیاط پاره شد.سبدهای پنبه از روی چهار چرخه‌ای افتاد.سگهای کنار قصابی دهکده،لای پای مردم دویدند.زنی،خودش را کنار کشید و گندمهای زنبیلی که روی سرش بود بر زمین ریخت.درختان غان راه باز کردند.برگهای افتاده،به طرف شاخه ها رفتند.
از آلاچیقهای پراکنده،مردان درشت و پیر با ریش سفید و شانه شده بیرون آمدند و برای اسب و آسیه دست تکان دادند.

قالان‌خان با زیرشلواری به حیاط آمد و داد کشید:اینها کجا رفتند؟پدر سگ!
پاکار که سرش را از پنجره اتاقک آن طرف چاه بیرون آورده بود گفت:نمیدانم آقا.
قالان خان گفت:اگر آسیه را بندازه،هم تو را می‌کشم هم اسب را،برو پوستینم را بیار،یالا.
تا اسب با قدمهای آرام،آسیه را به حیاط بگرداند،قالان‌خان با زیرشلواری و پوستین پر از منجوق در حیاط راه رفت و چاه را دور زد.
فردای آن روز،وقتی که خواست باز هم زین را روی پشتم بگذارد،دستهایم را بالا بردم و هر دو تا نعلم را روی آن منجوقها پایین آوردم.قالان‌خان به طرف دیوار اصطبل پرت شد و فریادش پاکار وحشت‌زده را به اصطبل آورد.
پاکار، قالان‌خان را روی زمین کشید و بیرون برد.بعد صدای پای عده‌ای را شنیدم و صدای گریه آسیه را شناختم که کم‌کم دور میشد.کمی از تشتک آب خوردم.دمم را آرام تکان دادم و با یکی از دستهایم خاک


 اره کف اصطبل را این طرف و آن طرف بردم.فکر میکنم همانطور ایستاده کمی هم خوابیدم،تا این که دوباره سر و صدای قالان‌خان بلند شد:یکی بره اون دولول منو بیاره.
پاکار گفت:آقا! شمارا به خدا...
قالان‌خان گفت:برو!
هنوز کمی از روز باقی مانده بود.قالان‌خان با دست چپی که به گردنش بسته شده بود و با دست راست مشت شده دور یک دولول وارد اصطبل شد و به پاکار تشر زد:این گلنگدن را بکش.
پاکار تفنگ رو گرفت و گلنگدن را کشید.
-- بزنش.
پاکار گفت:نکنید آقا...آقا !
قالان‌خان گفت:بزنش حرومزاده!
پاکار سوراخهای دولول را به طرف صورت اسب گرفت.صدایی مثل باران به طرف اصطبل آمد.بین سقف و شانه های اسب پر از ابر شد.
آسیه پشت صدایش ایستاده بود.گفت:بابا.
قالان‌خان گفت:برو بیرون.
به طرف دخترش رفت.ابر از شانه تا روی دستهای من پایین آمده بود.پاکار خودش را بین پدر و دختر انداخت.آنها از اصطبل بیرون رفتند.قالان‌خان داد میزد:میدونی با اسبهایی مثل این چکار میکنن؟
آسیه گفت:دیگه سوارش نمیشم ( می‌گریست) باشه؟ ( می‌گریست)به خدا...باشه؟
بوی نمد خیس می‌آمد.پوست کپلم می‌لرزید.
قالان‌خان گفت:می‌بندمش به گاری...اونو ببندین به گاری.

من نميدانستم گاری چيست.صبح روز بعد،پاکار طنابی را دور گردنم انداخت و مرا بیرون کشید.آفتاب بی‌گرمای پیش از برف،روی زمین افتاده بود.کلاهی از دسته‌های کلاغ روی درختان غان بود.

قالان‌خان به پاکار گفت:یادت می‌مونه که؟گندمها رو که تحویل دادی،رسید بگیر.
پاکار گفت:البته آقا.



دهنه اسب را گرفت و او را به طرف گاری برد.قدش به گردن اسب هم نمی‌رسید.شکم برآمده‌ای داشت.کمربند شلوار را درست زیر نافش بسته بود.صورتی داشت با گوشت آویزان.لب بالایش آنقدر کوتاه بود که انگار بدون هیچ خنده‌ای، همیشه لبخند می‌زد.اسب را به گاری بست و به کارگران گفت:چرا مثل مرده وایسادین؟
آنها،گونیها را بار اسب کردند.من برای دیدن پشت سرم،سرک کشیدم.کارگران طناب را دور گونیها گره زدند.زیر لمبر پاکار را گرفتند و کمک کردند تا او بتواند از گاری بالا رود و روی گونی‌ها بنشیند.تا آن لحظه،روز،خودش رو لخت کرده بود و سرمایش را به تن اسب میمالید.خونی که در مویرگهای گردن اسب راه میرفت از زیر سفیدی پوستش دیده میشد.
کمی دورتر از او،رودخانه از زیر پل میگذشت،تسمه ها لای دندانهایم بود.دهانم طعم چرم می‌داد.
قالان‌خان گفت:راه بیوفت دیگه !
پاکار شلاق کشید.اسب لرزید.دست و پایش را به یورتمه باز کرد.

هیچ دهکده‌ای از دور نمی‌آمد.برف می‌بارید.پاکار برف روی کلاهش را نمی‌تکاند.گرسنه نشده بود.شلاق را می‌برد و می‌آورد.سرما از چاک باریک زخم می‌رفت زیر پوست اسب و همانجا می‌ماند.

اسب بعد از پل دوید.بعد از درختها یورتمه رفت.بعد از آلاچیقها ایستادم.گردنم را بالا کشیدم.سرم را برگرداندم که به عقب نگاه کنم.تیرکهای گاری به آرواره‌ام چسبیده بود.نمی‌توانستم چیزی را که با خودم میکشیدم ببینم.میتوانستم کسی را روی پشتم باور کنم، اما سنگینی آن طرف دمم را نمی‌فهمیدم.
اذیتم می‌کرد.با سم دستم برف را پس زدم.
پاکار داد کشید:راه برو دیگه خرچسونه.
خون‌مردگی پوستم طوری می‌سوخت که انگار کسی با آتش سیگار روی سفیدی تن من چیزی می‌نوشت.باید دور می‌زدم.باید پشت سرم را می‌دیدم.اسب دور زد.سمچاله‌هایش بین خطوط موازی چرخهای گاری دوباره پر از برف شد.

اسب زینی از زخم را بر پشت داشت و راه می‌رفت،راه می‌رفت، راه می‌رفت.
همینکه صبح نوکِ پا نوکِ پا رسید،دهکده،خودش را از تاریکی بیرون کشید.پاکار گاری را به طرف میدان دهکده برد.کنار یک پلکان چوبی گاری را نگه داشت.پایین آمد.داد زد: آتای !
تا آتای لباس بپوشد و از اتاق بیاید و دیگران را بیدار کند که گونیها را پایین بیاورند،اسب توانست نگاهی به اطرافش بیاندازد.دور تا دور او زمین باز و بدون درختی بود.از سوراخ دماغش بخار بیرون می‌زد.پاکار شروع کرد به باز کردن تسمه‌ها.



منتظر بودم که تیرکها را بردارد.دهان اسب پر از صدای دلش بود.لذت یورتمه به کشاله‌های رانم زور آورده بود.می‌دانستم که نه پاکار و نه آتای هیچکس نمیتواند مثل من بدود.
پاکار گاری را کنار کشید و اسب ناگهان یک خالی بزرگ را پشت خودش احساس کرد.یکی از دستهایش را جلو برد.پاهایم را نمیتوانستم تکان دهم.جای خالی زین تا مچ پاهایم را گم کرده بودم.اسب دست دیگرش را هم جلو برد.تمام سنگینی تنم روی دستهایم ریخت.پاهای اسب از دو طرف باز شد.شانه‌هایم پایین آمد و با صورت روی زمین افتادم.
آتای و پاکار خودشان را کنار کشیدند.حالا دستهای تا شده‌ی اسب به زمین چسبیده بود و تمام گردنم و نیمرخ اسب روی برف بود.آتای و پاکار باید کمک می‌کردند تا اسب را دوباره به گاری ببندند.
من دیگر نمیتوانستم بدون گاری راه بروم و یا بایستم.اسب دیگر نمی‌توانست بدون گاری بایستد یا راه برود.من دیگر نمیتوانستم...
اسب...
من...
اسب...
"

  در خطوطی که از این داستان آورده شدند ، دو زاويه ديد مشاهده مي شوند . راوي ابتدا با زاويه ي ديد اول شخص ، و بعد از نگاه اسب _  زاويه ديد سوم شخص _ داستان را روايت مي كند .

    وقتی  اسب از جانب خودش حرف مي زند همه ي دنيايش و تمام جیزی که مي بيند متفاوت با راوي است . دنياي اسب دنيايي زنده است و تمام دردي كه راوي وصف مي كند او با تمام جانش درك كرده و اين در تمامي اسب قابل مشاهده است .

دخترک  تا وقتي كه دارد با اسب حرف مي زند ، اسب احساساتش را به زبان خود روايت مي كند ولي وقتي آسيه سوار او مي شود او ديگر يك اسب است ؛ اسبي كه با آسيه اهميت پيدا مي كند و مي تواند شهر را در هم بريزد . آسیه وقتی سواز بر اسب است بی اهمیت بودن حیوان باعث می شود که قالان خان با  ضمیر "این ها " یاد کند . بی اهمیت بودن اسب در قسمتی که دخترک می خواهد خودش اسب را خشک کند هم دیده می شود . قسمتی که قالان خان متوجه منظور آسیه نمی شود و تمام توجهش به خود و دخترش معطوف شده است . 

  انسان ها وقتی به چیزی  عادت می کنند ، و يا براي مدتي به اجبار در موقيتي قرار مي گيرند كه محكوم به انجام  و پذيرفتن امري هستند ؛  برای ادامه ی زندگی خود نا چار به آن تکیه می کنند  . براي مثال وقتي فردي براي يك مدت در جمعي قرار مي گيرد كه براي پذيرفته شدن به چيزي تظاهر ميكند كه نيست ، پس از مدتی بدون اینکه خودش این را بخواهد بعضی از این اصول را در رفتار  خود منعکس می کند و بخشی از شخصیت وی را تشکیل می دهد .

اسب ، با وجود اينكه با تمام وجودش را اشتياق دويدن فرا گرفته است نمي تواند نبودن گاري را كه بر حجم خستگي و دردش افزوده بود تاب بياورد . و اين جا ديگر چيزي براي گفتن وجود ندارد . نه از زبان راوي و نه از زبان خود اسب.


 قالان خان به این اهمیت می دهد که اسب ، فقط یک اسب باشد و زین منجوق دوزی شده هرگز برای این نیست که او را دوست دارد . به خاطر این است که ترجیح می دهد ما یملکی که دارد زیبا جلوه کند . زیبایی چیزی نیست که برای اسب اهمیتی داشته باشد ، از دید او آزاد بودن و به آسیه نزدیک بودن بالاترین چیزی است که می توان به آن دست یافت .پاکار ، در پی انجام دادن اوامر ارباب خود است ولی بازهم کاملا مثل او فکر نمی کند . قالان خان به وی دستور کشتن  اسب را میدهد ولی او سعی دارد که از زیر انجام این کار شانه خالی کند . آدم هایی مثل پاکار بدون وجود قالان خان هیچ نقش موثری ندارند و اگر آسیه به خاطر علاقه ای که به اسب داشت جلوی کشته شدن او را نمی گرفت ، پاکار هیچوقت نمی توانست چیزی را عوض کند .

وقتی اسب نبودن گاری را حس کرد ، بر زمین افتاد حالا اگر قالان خان برای پاکار وجود نداشته باشد بی شک پاکار به  مرور زمان نقش خود را از دست می دهد و به زمین می خورد . دنیای انسان هایی که به وابسته بودن عادت می کنند بدون تردید زیبایی و جریان خود را از دست می دهد و افق دید آنها را در بسیاری از زمینه ها محدود می کند .

 

ج:" سمفونی مردگان "

ج:" سمفونی مردگان"

   سمفونی مردگان نوشته ی عباس معروفی ، در فضای سخت زمستانی آغاز  می شود . داستان خانواده ای است که در تبریز زندگی می کنند و هر کدام جهان بینی خودشان را دارند. این خانواده ، پنج عضو دارد . یکی پدر که نامش جابر است و به شدت متعصب و ظاهرگرا است . بعد از او  مادر که هیچ تاثیری روی پدر ندارد و فقط بچه ها به حرف هایش گوش می کنند و فرزندان این خانواده که یوسف ، اورهان ، آیدین ، آیدا نام دارند  .

  یوسف اورخانی نخستین پسر این خانواده است . پسرکی کم هوش ، احساساتی و بسیار زیبا . او در نا آرامی های جنگ جهانی دوم ، در پی تقلید کردن از یک چتر باز، از دیواری به زمین پرت می شود . از آن پس تمام خصوصیات انسانی خود را از دست می دهد و فقط در حالی که به یک نقطه خیره شده است به خوردن و خوابیدن می پردازد . جنگ برای او فقط  به قیمت از دست دادن زندگی مادی و معنویش تمام می شود .

   آیدین و آیدا اورخانی ، دوقلو  هستند و کودکی سرشار از شیطنتی را پشت سر می گذارند.  ولی این دوران زیبا  خیلی زود تمام می شود . آیدا ، که  از کودکی مورد بی مهری پدر قرار گرفته است ، زندگیش در آشپزخانه تلف می شود و از حق درس خواندن نیز محروم است . وقتی که به سن جوانی می رسد ، در حالیکه از درد روماتیسم زجر می کشد ، با مردی به نام آبادانی ازدواج می کند . پدر که از این اتفاق بسیار نا خشنود است در عروسی او شرکت نمی کند و همین باعث می شودکه آیدا در سال های بعدی خیلی کم به خانه ی پدری رفت و آمد کند . عاقبت یک روز در روزنامه می نویسند که زن جوانی به نام آیدا مقابل چشمان وحشت زده ی پسر کوچکش سهراب ، دست به خود سوزی زند . این برای اعضای خانواده بسیار گران تمام می شود . به خصوص برای آیدین که در این سال ها کمتر از آیدا سختی نکشیده است . آیدین با پافشاری بسیار موفق می شود به تحصیل بپردازد . پدر که با این امر مخالف است نهایت سعیش را میکند که او را در مغازه ی آجیل فروشی خودش مجبور به کار کردن  و مال اندوختن کند . ولی آیدین هر بار از تن سپردن به این شرایط سر بازمی زند.

  ایاز ، پاسبانی است که با پدر دوستی بسیار نزدیکی دارد . و پدر روی حرف او حساب مخصوصی باز می کند . وقتی ایاز یکی از شعر های آیدین را در یک روزنامه می خواند به پدر می گوید که این شعر سرودن های آیدین عاقبت به ضررشان تمام می شود و پدر قول می دهد که پسر را به راه خود بیاورد . به خاطر همین کتابخانه ی آیدین را به آتش می کشد .

   اورهان ، دو سال از آیدین کوچکتر است و درست مثل پدر اقتصادی فکر می کند . او هیچوقت با آیدین برخورد درستی ندارد تا اینکه بالاخره در یک روز بهاری آیدین را که از درد عشق و از دست دادن آیدا مغموم است با خوراکی مسموم می کند و از آن پس آیدین در هیبت دیوانه ای دانا در طول داستان حضور دارد .

   اورهان و آیدین دو تلفظ مختلف از یک اسم ترکی – مغولی هستند . اولین حضور اورهان نیز کنار چراغ است .1(ص۹) این همراهی تا زمانی که اورهان در حجره است ، ادامه دارد :" اورهان به فس فس زنبوری گوش سپرد."اما وقت خروج آن را خاموش می کند .

   اورهان به معنای چراغ است و آیدین به معنای روشن و این گفتگو در طول رمان تکرار می شود :

   پدر پرسید :" به دنبال چه می گردی ؟"

   گفت : "خودم " (ص ۷۳)

   آیدین خودش را می جوید تا همچون نامش روشن باشد و به واسطه ی علم و دانایی از جهل و تاریکی فاصله بجوید . از دید او زندگی فقط مادیات نیست . گرایش او به شعر و ادبیات و علم است و همین باعث می شود که پدر فکر کند راهی که آیدین میرود رو به تباهی است . پدر زندگی را در داشتن احترام و قدرت می بیند و آیدین که تفکراتش با سکون مطابقت ندارد ، پدر را فقط مردی مستبد می بیند که در نهایت باید از او گریخت .

   تفاوت شخصیت آیدین و اوراهن در قسمتی دیگر به روایت اورهان  این گونه نشان داده می شود :

   گفتم : " دنبال چه می گردی ؟"

    گفت :" خودم ."

   و بعد نویسنده اضافه می کند که اورهان :" دنبال شهر می گشت . نه شهر خودشان . هر شهری که بشود یک تکه نان پیدا

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------

۱ : ازل تا ابد ، الهام یکتا ، صص ۱۳۵ ـ۱۴۵


کرد و از یخ زدگی نجات یافت . "( ص۳۳۱)

   آرمان اورهان همه ی عمر نان خوردن و اندوختن بود . پس در واپسین لحظات زندگی هم به دنبال همان ها می گشت.

  آیدا یعنی "در ماه " یا " همچون ماه " و مترادف فارسی آن مهوش است .ماه تداعی گر شب است و همپای شب می آید و می رود . آیدا نیز همیشه در پرده بود و زندگیش به خاطر تدابیر پدر همیشه در هاله ای از نا آگاهی و جهل بود . از دید آیدا زندگی فقط چیزی است که باید حسرت آن را خورد . برای او حتی ازدواج هم نقطه ی رهایی محسوب نمی شود .

این تفاوت  در طول تمام داستان مشهود است .

 

د:" دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد "

 

د:" دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد "

   کتاب دکتر نون زنش را بیشتر ا مصدق دوست دارد  نوشته ی شهرام رحیمیان ، حکایت زندگی یک شازده ی قاجار است که هم دوره ی  مصدق زیسته است . جریانات دوران مشروطه با زندگی وی آمیخته می شود و بخشی از شخصیت او را ترسیم می کند .

     آقای محسن نون از اقوام  آقای مصدق است و  و در مقاله ای با نثری قوی از او پشتیبانی می کند و همان مقاله ، بعد ها در نخست وزیر شدن مصدق نقشی اساسی ایفا می کند .  در دوران مشروطه و کودتای 28 مرداد او را دستگیر میکنند و در بد ترین شرایط زندانی می کنند . پیش از کودتا آقای دکتر محسن نون و فرد دیگری به نام آقای فاطمی که هر دو  از نزدیکان مصدق بوده اند در حضور مصدق  به او قول می دهند که همواره از او پشتیبانی کنند . آقای مصدق از داشتن چنین دوستانی اظهار خوشحالی می کند . این قول و قراری که دکتر نون به مصدق داده بود در تمام مدت زندانی بودنش او را از شکستن عهدش باز می داشت .

   در یکی از روز ها با شنیدن صدای جیغ زنی که به او گفته بودند که ملکتاج _ همسر خودش _ است ، مقاومتش در هم می شکند . مجبور میشود که مصاحبه ای بر ضد مصدق انجام دهد . بعد از اینکه او را آزاد می کنند ، متوجه می شود که چنین چیزی واقعیت ندارد و درواقع کاری را که فکر می کرده از سر اضطرار انجام داده خیانتی بیش نبوده است .

  بعد از اینکه آزاد میشود ، از شدت عذاب وجدان خود را در خانه اش حبس می کند و علاوه بر این با تمامی آشنایان و فامیل هایش با وی قطع رابطه می کند . همسرش ملکتاج در تمام این پریشانی ها همراه بوده و می بیند که چه طور آقای نون در خیالش با مصدق حرف می زند و برای اینکه خودش را آزار بدهد به ملکتاج بی حرمتی می کند .

 ا ین داستان با مرگ ملکتاج آغاز می شود . در حالیکه دکتر نون جسم بی جان همسرش را از سرد خانه ربوده و به خانه اش آورده است. حقیقت و خیال  ، حال و گذشته را در هم می آمیزد  و خاطراتی تلخ و شیرین و همچنین سخن گفتن با خیال دکتر مصدق و همسرش او را به طرف تحلیل تمام وقایع و خاطرات از دید مردم گوناگون  سوق می دهد . جایی که مجبور می شود تعیین کند که سیاست را به عشق ترجیح می دهد یا نه . 

----------------------------------------------------------------------------------------------------

1: دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد ، شهرام رحیمیان

                                                                     


  زاویه ی روایت این داستان اول شخص است و  در آن به طور پیوسته زاویه ی دید تغییر می کند . همین فاصله ی بین گذشته و حال را از میان می برد و با عث می شود که خواننده از عوض شدن موقعیت مکانی هم متعجب نشود . گزیده ای از اینگونه تغییرات زاویه ی دید را در ادامه می بینید :

  "پشت همین میز چوبی  شهادت می دهم که دکتر نون مرد ، مرد ، مرد . بله ، وقتی او می مرد ، غروب بود ، و اگر پاسبان ها آن صدای آرامش بخش و آن دم وهم زدا را نمی آشفتند ، چه نیازی بود مرده ا ی که او باشد، یا دکتر نون باشد ، یا کسی باشد که با هیچ کس ، حتی با من، آشنا نیست ، با آن تن سرد و لرزان ، مرگش هم آلوده به وحشت حیاتش کند و جلوی میز شهربانی بایستد و شهادت به مرگی بدهد که با بوی خوش عشق و حس دل انگیز فراموشی و خیره سری آقای مصدق همراه بود. گفتم:" سرکار از جون من چی میخواین ؟"

  " آخر مگر ملکتاج نگفته بود :" صبر کن نوبت اذیت و آزار من هم می رسه ؟"و مگر دکتر نون چشم هایش را تنگ نکرده بود و دندان های مصنوعیش را توی دهان پس و پیش نبرده بود و نگفته بود :"وجود تو تویه این خونه برای من بدترین آزاره ." و مگر ملکتاج نزده بود زیر گریه و نگفته بود :" وقتی مردم می فهمی " ؟ پس از کجا معلوم که ملکتاج مخصوصا خودش را به مردن نزده بود تا به روح دکتر نون اسیب بیشتری برساند ؛ بیشتر از آسیبی که زمانه به وی رسانده بود ؟

  در این قسمت خود دکتر نون دارد حرف می زند ولی  از زاویه ای به دنیا نگاه می کند که در آن خیال هیچ فرقی با واقعیت ندارد. دیگر اینکه چه کسی دارد از مرگ حرف می زند برایش مهم نیست ، چیزی که می بیند مرگ است و وحشت حیات . نفهمیدنی های بسیاری در مقابل ذهن گیجش قرار گرفته ست و هم چنان غم خیانت به مصدق او را می آزارد . چیزی که دکتر نون در این آشفتگی می بیند ؛ انبوهی خاطره است و درد و ناسازگاری که باعث می شود هر چه بیشتر حقیقت را پس بزند . ولی همین واقعه از دید مامور شهربانی و یا دو مردی که برای بازگرداندن جنازه به خانه اش رفته بودند به هیچ وجه اینطور به نظر نمی رسد .

  "سارقین جسد ملکتاج از ساختمان خارج شدند و به سراغم آمدند . به عصا تکیه داده بودم و منتظرشان بودم . عرق پیشانیشان را با سر آستین پاک کردند و وقتی از در خانه بیرون رفتند ، دکتر نون از پشت در شنید که سارقی که صدای نازکی داشت به رفیقش گفت :"حتما زنشو خیلی دوست داره که اورده تویه خونه . حتما می خواد تو باغچه خاکش کنه که هر روز براش فاتحه بخونه .


  دکتر نون مامورین بیمارستان را  سارقینی می بینند که جسد همسرش را از وی ربوده اند . و آنها  به دلیل اینکه نمی دانند در ذهن دکتر نون چه می گذرد ، مردی را  می بینند که عنان احساساتش را از دست داده است . در حالیکه از دید خود دکتر نون کارش اصلا نا متعارف نیست .

  "به آقای مصدق که کنار در حیاط ایستاده بود ، گفتم :"سال های ساله که شما بین من و ملکتاج ایستادین . شما سد بزرگی در راه زندگی من و ملکتاج بودین ."

  آقای مصدق پوزخند زد . رو کرد به دکتر نون و گفت :" مگه یادت نمیاد توی صفحه ی اول روزنامه ها نوشته بودن که ذکتر مصدق جان به جان آفرین تسلیم کرد ؟ "

  گفتم :" آقای مصدق من سال های ساله که دیگه روزنامه نمی خونم . درست از بعد کودتا دیگه به روزنامه نگاه نکردم ."

  آقای مصدق گفت :" ولی ملکتاج که خبر مرگمو بت داد "

  گفتم :" آقای مصدق ،شما برای من نمردین. شما  هرگز برای من نمی میرین . حتی اگر ملکتاج خبر فوتتونو به من داده باشه. "

  وقتی که مصدق رو به دکتر نون می کند و حرف می زند ، با تغییر ناگهانی زاویه ی روایت مواجه می شویم . در واقع وقتی که مصدق دکتر نون حرف می زند ، با آدم سالم متعلق به قبل از کودتا سخن می گوید و وقتی که روایت داستان با ضمیر من انجام می پذیرد ، داستان راجع به پیر مردی رنج کشیده است .

  از دید دکتر نون ، مصدق همیشه زنده است و زخم خیانتی که به وی کرد نیز همیشه تازه می ماند . ولی ملکتاج این طور فکر نمی کند و سعی بر این دارد که دکتر نون را به زندگی برگرداند.

  "همه می دانستند که من و دکتر آقای امینی از اقوام   آقای مصدق  هستیم . با ین حال ، آقای مصدق به نرت دکتر امینی و دکتر نون را در جلسات رسمی به اسم کوچکشان  ، علی و محسن ، می خواند اغلب بعد از جلسه آن دو را به گوشه ی دنجی می برد و خیلی خوئمانی احوال پرسی می کرد .از دکتر نون می پرسید: "حالت چطوره محسن ؟ ملکتاج چطوره ؟ سلام منو بهش برسون !"

  گفتم:" آقای مصدق ، ملکتاج مرد."


  آقای مصدق چهره در هم کشید و گفت :" کی ؟"

  گفتم :" امروز . پیش از ظهر رقت زیر موتور . به بیمارستان نرسیده تموم کرد. "

  می بینید که می دانم ملکتاج مرده و خوبی و بدی حالش معلوم  نیست. این را هم خوب می دانم که بیست و سه سال از کودتا و سیزده سالی از مرگ آقای مصدق گذشته . اما پشت در حیاط ، وقتی دکتر محسن نون ، معاون و مشاور آقای مصدق ، یار دلبسته ی بزرگترین نخست وزیر معاصر ایران ،دید ملکتاج ، زیبا مثل روز های قبل از کودتا ، جوان و شاداب و فریبا ، با آب پاش پای یکی از  دو درخت توت آب می پاشد ، خوشحال شد و لنگان لنگان روی موزائیک های لق کف حیاط به طرفش رفت .هنوز به او نرسیده ، ملکتاج از نظر محو شد . بغلی را از جیبم دراوردم و جرعه ای ویسکی نوشیدم .بعد ملکتاج با شمایل بیست سال بعد از کودتا پیش چشمم ظاهر شد.  "

  تا وقتی که داستان بر محور خاطرات می گذرد خبری از طعنه هایی که خیال مصدق به دکترنون می زند نیست ، هر چند که این خاطرات در ذهن دکتر نون بازسازی شده باشند . ولی وقتی که زاویه دید عوض می شود و با ضمیر  " من" شروع به تعریف داستان می کند ، ملکتاج جوان محو می شود  و جای او را زنی سالخورده می گیرد . این سطر ها برای این نقل شده اند که تفاوت دیدگاه  دکتر نون جوان و پیرمرد رنج کشیده برای مخاطب مشخص شود . درست است که از یک انسان واحد سخن می گوییم ولی گذر زمان و همچنین تحولاتی که در فکر و عقاید یک فرد به وجود می آیند ، می توانند به کلی فردی را عوض کنند.

  در زمان پس از کودتا مردم مختلف نظر های متفاوتی در واکنش به آن پیدا کردند . گروهی مطمئن بودند که کسی در شرایط دکتر نون حق داشته است که چنین کاری را انجام بدهد و گروهی نیز معتقد بودند که شرایط دلیل بر این نمی شود که کسی به مصدق خیانت کند . از دید خود مصدق این افراد گناهی نداشتند و اگر هر کسی به جایشان بود همین کار را می کرد . هنوز هم که هنوز است قضاوت های متفاوتی از این واقعه در ذهن مردم است و این خطوط خواننده را به وادار می کند که به طرف طرز فکر گروهی گرایش پیدا کند و از زاویه ی دید آنها به موضوع نگاه کند.

   ولی از دید دکتر نون که مصاحبه را انجام داده بود و حالا دچار عذاب شدید روحی شده بود همه چیز فرق می کرد . او تمام روزنه های که او را به دنیای خارج وصل می کرد بست و هر چه بیشتر در آزار دادن خود کوشید . چرا که خیال مصدق از شاد بودن  او غمگین می شد و  با  طعنه هایی گذشته را به یاد او می آورد .

 


   دکتر نون که حس می کند با زجر دادن خودش حسابش را با مصدق  پاک می کند ، تا آخر به همین شیوه ادامه می دهد . دنیایی که در  مقابل خود می بیند  کاملا دیگر گونه می نماید  . حتی عشقی را که نسبت به همسرش داشته انکار می کند . یکبار هم که همسرش به سختی او را از خانه بیرون می آورد کتک سختی از مردم می خورد و دیگر دست به این کار نمی زند . دعوایی که بین او و مردم رخ می دهد بیانگر این است که مردم هنوز به دید بد به آنچه که اتفاق افتاده می نگرند و دکتر نون را بابت ان مصاحبه نبخشیدند .

  زندگی آدم ها بسته به محیط اطرافشان و یا افکار و عقایدشان پیوسته در حال تغییر است . و این نشان می دهد  که انسان ها می توانند با دیدگاه خود بر حقیقتی که می بینند تاثیر بگذارند . می توانند در بهترین وضع زندگی را غیر قابل تحمل ببینند و یا در بدتر وضع سرشار از احساس رضایت باشند . ابته ملاک بد و خوب نزد انسان های مختلف ، متفاوت است و این هم باز ناشی از تفاوت در عقاید و نوع شکل گرفتن آگاهی آن هاست .

نتیجه

نتیجه گیری:

با بررسی کردن پدیدار شناسی بر ادبیات داستانی این نتیجه بدست آمد که دیدگاه پدیدارشناختی در داستان ها از دریچه ی زاویه ی دیدهای متفاوت محقق می شود . تحلیل مضامین به واسطه ی زاویه ی دید راوی ، به این کمک می کند که به وقایع و آنچه که در محیط اطراف می گذرد از زوایای مختلف نگاه کنیم و به این باور برسیم که همه ی آدم ها مطلقا نباید برداشتی که ما از محیط اطراف خودمان داریم ؛ داشته باشند . اگر این درک حاصل شود بسیاری از اختلاف نظر ها و کشمکش ها به وجود نمی آیند و انسان ها با شنیدن حرف ها و نظرات یکدیگر می توانند میزان آگاهی و درک خود را از جهان پیرامون افزایش دهند و دنیای عظیم تری را در نگاه خود جای بدهند .

  برخی از داستان ها که پیوسته در آنها زاویه ی دید تغییر می کند لازم است که با دید پدیدارشناسانه  بررسی شوند تا مفاهیمی که نویسنده قصد بیان آنها را داشته به خوبی به مخاطب منتقل شود . این نگاه می تواند تاثیر عظیمی بر حوزه ی نقد داشته باشد . چرا که دیگر برای نقد اثر لازم نیست که از سرگذشت نویسنده اطلاعی داشته باشیم و همین که آگاهی خود را بر کلمات و جمله هایی که نوشته شده اند منحصر کنیم برای فهم اثر کافیست .


قدردانی:

با تشکر از سرکار خانم دکتر پارساپور که بامعرفی منابع مورد نیاز این تحقیق بسیار کمکم کردند  ؛

و سپاس از سرکار خانم کاشانی خطیب و سرکار خانم صادقی که در انجام این کار به من یاری رساندند؛

و سپاس از سرکار خانم افراسیابی که در فهم مباحث فلسفی بسیار کمکم کردند؛

و با تشکر از تمام افرادی که شرایط را برای انجام چنین کاری مساعد نمودند.      


منابع:

- آرام،احمد(۱۳۸۷)،آن ها چه کسانی بودند؟!،تهران:افق

- اگزوپری،آنتوان دوسنت(۱۳۸۳)،شازده کوچولو، احمد شاملو ،تهران:انتشارات نگاه

- خاتمی ، محمود(۱۳۸۲)،پدیدارشناسی دین ،تهران:پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی

- رحیمیان ،شهرام (۱۳۸۳)،دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد،تهران:انتشارات نیلوفر

- ریخته گران ، محمدرضا(۱۳۸۲)،مقالاتی درباره ی پدیدارشناسی ،هنر ،مدرنیته،تهران:نشر ساقی

- ریخته گران ، محمدرضا(۱۳۸۰)،تاملی در مبانی نظری هنر،زیبایی،تفکر، تهران:نشر ساقی

- سناپور،حسین(۱۳۸۷) ،نیمه ی غایب ،تهران:نشر چشمه

- ضیمران،محمد(۱۳۸۰)،اندیشه های فلسفی در پایان هزاره ی دوم،تهران:انتشارات هرمس

- عابدی،داریوش(۱۳۷۱)،پلی به سوی داستان نویسی،تهران:انتشارات مدرسه

- مستور،مصطفی(۱۳۷۹)،مبانی داستان کوتاه،تهران:نشر مرکز

- معروفی،عباس(۱۳۸۰) ، سمفونی مردگان،تهران:نشر ققنوس

-  معين علمداري، جهانگیر(۱۳۴۲) ،در‌آمدی بر مطالعه پدیدار شناختی تاریخ ایران،مطالعات ملی ،ش ۳۶ ، ۱۳۸۷ : ص ۳ - ۱۹

- مگی، برایان (۱۳۷۲)، فلاسفه ی بزرگ ، ،عزت الله فولادوند ،تهران : انتشارات خوارزمی

- میر صادقی ،جمال(۱۳۶۵)،ادبیات داستانی،تهران:ماهور

- نجدی، بيژن (۱۳۷۳)، يوز پلنگاني كه با من دويده اند،تهران: نشر مركز

- یکتا،الهام(۱۳۸۴)،ازل تا ابد(درونکاوی رمان سمفونی مردگان)،تهران:نشر ققنوس