"فصل سوم :نگاهی پدیدار شناسانه به چند داستان مدرن"
کتاب شازده کوچولو نوشته ی آنتوان دو سنت اگزوپری یکی از بهترین نمونه ها برای نشان دادن تاثیر زاویه ی دید بر توضیح یک پدیده است . این داستان از زاويه ديد " اول شخص " روايت شده است .
شخصيت پردازي شازده كوچولو با ساير شخصيت هاي متعارف متفاوت است . راوي وسط یک بیابان هواپیمایش خراب شده است و هیچ چاره ای مقابل خود نمی بیند. در این موقعیت ، شازده کوچولو که از سیاره ای دیگر به زمین پا گذاشته است به داستان وارد می شود . تفاوت درتوصیف پدیده ها از نگاه شازده کوچولو و راوی قابل تامل است . نمونه هایی از این بررسی ها در ادامه آورده شده است.
" ...در کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت میدهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمیتوانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول میکشد میگیرند میخوابند».
این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق میافتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شمارهی یکم را که این جوری بود:

شاهکارم را نشان بزرگتر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترستان بر میدارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
----------------------------------------------------------------------------------------------------
1:شازده کوچولو ، آنتوان دوسنت اگزوپری، ترجمه ی احمد شاملو 2:همان ، تصویر صفحه ی 8
نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم میکرد. آن وقت برای فهم بزرگترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آنها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:

بزرگترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیشتر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شمارهی یک و نقاشی شمارهی دو ام یخشان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمیتوانند از چیزی سر درآرند. برای بچهها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آنها توضیح بدهند. "
نقاشی اول از دید خود پسر بچه ، یک مار است که فیلی را بلعیده ولی چیزی که بزرگترهایش می بینند چیزی جز یک کلاه نیست . هیچکدام اشتباه نمی کنند ولی برداشتی که از دیدن یک تصویر واحد دارند بسیار متفاوت است. پسرک برای اینکه منظور خود را به بزرگترهایش بفهماند یک نقاشی دیگر می کشد ولی چیزی که برایش اهمیت بسیاری دارد از دید دیگران اصلا مهم به شمار نمی آید ؛ هر چند که از دیدن نقاشی دوم متوجه منظور او می شوند ولی هرگز به اندازه ی پسرک از فکر کردن و دیدن چنین تصویری به وجد نمی آیند.
در قسمتی دیگر از همین داستان ، راوی برای اینکه توضیح بدهد چه طور شازده کوچولو یکباره میان بیابانی بزرگ و دور از شهر پیدایش می شود به تاریخ و عدد و... متوسل میشود و بعد می گوید:
"به خاطر آدم بزرگهاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم یا شمارهاش را میگویم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. وقتی با آنها از یک دوست تازهتان حرف بزنید هیچ وقت ازتان دربارهی چیزهای اساسیاش سوال نمیکنند که هیج وقت نمیپرسند «آهنگ صداش چهطور
----------------------------------------------------------------------------------------------------
1: شازده کوچولو ، آنتوان دوسنت اگزوپری، ترجمه ی احمد شاملو ، تصویر صفحه ی 8
است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند یا نه؟» -میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگیرد؟» و تازه بعد از این سوالها است که خیال میکنند طرف را شناختهاند.
اگر به آدم بزرگها بگویید یک خانهی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً بهشان گفت یک خانهی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!
یا مثلا اگر بهشان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودلبرو بود و میخندید و دلش یک بره میخواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا میاندازند و باتان مثل بچه ها رفتار میکنند! اما اگر بهشان بگویید «سیارهای که ازش آمدهبود اخترک ب۶۱۲ است» بیمعطلی قبول میکنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمیپرسند. این جوریاند دیگر. نباید ازشان دلخور شد. بچهها باید نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک میکنیم میخندیم به ریش هرچه عدد و رقم است!"
راوی این داستان وقتی از عبارت "چیز های اساسی" حرف می زند در واقع دارد دیدگاه خودش را بیان می کند و این مفهوم هرگز از نظر افراد مختلف یکسان نیست . از مقایسه ی آهنگ صدا و پروانه شکار کردن با نسبت های خانوادگی و حقوق پدر مي توان دريافت که چقدر این دو دیدگاه در رابطه با تفسیر یک عبارت می توانند متفاوت باشند . یکی کاملا دنیای اطرف خودش را حس می کند و به واسطه ی همان قضاوت می کند و دیگری معیارش برای سنجیدن محیط اطرافش پول و مشخصات اکتسابی است .
حال اگر کسی بدون در نظر گرفتن شخصیت و عقاید طرف مقابل خود شروع به حرف زدن بکند و با دنیایی که از منظر نگاه مخاطبش دیده می شود آشنایی نداشته باشد ؛ به هيچ وجه نبايد انتظار داشت كه حرفش مورد قبول واقع شود و يا اصلا گاهي فهميده شود.
هر كسي نسبت به افكار و عقايد خود اطميناني نسبي دارد و اين باعث مي شود كه آدم ها كساني را كه مثل خودشان فكر نمي كنند كنار بگذارند و يا نديده بگيرندشان . همينطور كه راوي اين داستان مي گويد كه معناي حقيقي زندگي را درك كرده و بايد نسبت به بزرگتر ها گذشت داشته باشد .
ديدگاه سوم ، نظر شخصي خواننده است . زيرا كه نويسنده با اين جملات مخاطب خود را انتخاب مي كند و هر شخصي با خواندن اين صفحات تحليل خاص خودش را دارد .
"آخ، شهريار کوچولو! اين جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دلگير تو سر درآوردم. تا مدتها تنها سرگرمیِ تو تماشای زيبايیِ غروب آفتاب بوده. به اين نکتهی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ يعنی وقتی که به من گفتی: - غروب آفتاب را خيلی دوست دارم. برويم فرورفتن آفتاب را تماشا کنيم...
- هوم، حالاها بايد صبر کنی...
- واسه چی صبر کنم؟
- صبر کنی که آفتاب غروب کند.
اول سخت حيرت کردی بعد از خودت خندهات گرفت و برگشتی به من گفتی:
- همهاش خيال میکنم تو اخترکِ خودمم!
- راستش موقعی که تو آمريکا ظهر باشد همه میدانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب میکند. کافی است آدم بتواند در يک دقيقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا اينجا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همينقدر که چند قدمی صندليت را جلو بکشی میتوانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
- يک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
- خودت که میدانی... وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
- پس خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چهقدر دلت گرفته بوده.
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد."
در خطوط بالا به طور مشخص مخاطب تغيير كرده و راوي ديگر براي فردي خارجي داستان را شرح و بسط نمي دهد ؛ بلكه مخاطب همان شازده كوچولوي حساسي است كه مي شود با او درباره ي غروب خورشيد و دلتنگي سخن گفت . اما دوباره نویسنده گويي به ياد مي آورد که داستان را برای افراد دیگری نقل می کرده ؛ دوباره مخاطبش را تغيير مي دهد .
جدا از اين تغيير زاويه ي ديد ظاهري ، شازده ي كوچك وقتي مي شنود كه در زمين نمي شود هر لحظه غروب آفتاب را ديد ، سخت حيرت مي كند چرا كه در دنيايي كه براي وي تعريف شده مي شود در يك روز چهل و سه بار به غروب خورشيد چشم دوخت ؛ و باز در كنار اين مورد بايد گفت كه غروب خورشيد هرگز و هرگز براي مرد و پسرك مفهوم يكساني ندارد .
گاهی بعضی از اختلافات از جایی شروع می شوند که فرد احساس می کند مخاطبش اصلا حرف او را متوجه نمی شود . در قسمتی از همین داستان که در زیر می خوانید ، مسافر کوچولو از اینکه راوی سوالش را جدی نمی گیرد بسیار ناراحت می شود و بعد می گوید :" تو همه چیز را قاتی می کنی!" در حالیکه باید گفت اینجا هیچکدام اشتباهی نداشته اند و فقط دغدغه هایشان با یکدیگر متفاوت بوده ست .
"... يکهو بی مقدمه از من پرسيد:
- گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم میخورد؟
- گوسفند هرچه گيرش بيايد میخورد.
- حتا گلهايی را هم که خار دارند؟
- آره، حتا گلهايی را هم که خار دارند.
- پس خارها فايدهشان چيست؟
من چه میدانستم؟ يکی از آن: سخت گرفتار باز کردن يک مهرهی سفتِ موتور بودم. از اين که يواش يواش بو میبردم خرابیِ کار به آن سادگیها هم که خيال میکردم نيست برج زهرمار شدهبودم و ذخيرهی آبم هم که داشت ته میکشيد بيشتر به وحشتم میانداخت.
-پس خارها فايدهشان چسيت؟
شهريار کوچولو وقتی سوالی را میکشيد وسط ديگر به اين مفتیها دست بر نمیداشت. مهره پاک کلافهام کرده بود. همين جور سرسری پراندم که:
- خارها به درد هيچ کوفتی نمیخورند. آنها فقط نشانهی بدجنسی گلها هستند.
- دِ!
و پس از لحظهيی سکوت با يک جور کينه درآمد که:
- حرفت را باور نمیکنم! گلها ضعيفند. بی شيلهپيلهاند. سعی میکنند يک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. اين است که خيال میکنند با آن خارها چيزِ ترسناکِ وحشتآوری میشوند...
لام تا کام بهاش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم میگفتم: «اگر اين مهرهی لعنتی همين جور بخواهد لج کند با يک ضربهی چکش حسابش را میرسم.» اما شهريار کوچولو دوباره افکارم را به هم ريخت:
- تو فکر میکنی گلها...
من باز همان جور بیتوجه گفتم:
- ای داد بيداد! ای داد بيداد! نه، من هيچ کوفتی فکر نمیکنم! آخر من گرفتار هزار مسالهی مهمتر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
- مسالهی مهم!
مرا میديد که چکش به دست با دست و بالِ سياه روی چيزی که خيلی هم به نظرش زشت میآمد خم شدهام.
- مثل آدم بزرگها حرف میزنی!
از شنيدنِ اين حرف خجل شدم اما او همين جور بیرحمانه میگفت:
- تو همه چيز را به هم میريزی... همه چيز را قاتی میکنی!
حسابی از کوره در رفتهبود."
هواپیمایی که برای راوی حکم تنها راه نجات را دارد از دید شازده کوچولو یک چیز زشت بی مصرف به نظر می رسد و خیال گل سرخی که برای شازده ی کوچک تنها بهانه ی زندگی به شمار می رود ؛ فقط باعث کلافه کردن مرد می شود .
یک روز شازده کوچولو قصه ی سیاره هایی را که در راه دیده برای راوی تعریف می کند . هر کدام از این سیارات متعلق به آدم هایی با شخصیت وبا انتظاراتی متفاوت است و مسافر کوچک با مکالمه ی کوتاهی که با هر کدام از این افراد داشته آنها را به مرد معرفی می کند. می توان گفت که این آدم ها هر کدام نماد یک تیپ مخصوص از آدم های موجود در یک جامعه هستند گزیده ای از مکالمه ی هر کدام از
این شخصیت هادر ادامه آمده است:
"اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسيار ساده و در عين حال پرشکوه نشسته بود و همين که چشمش به شهريار کوچولو افتاد داد زد:
- خب، اين هم رعيت!
شهريار کوچولو از خودش پرسيد: - او که تا حالا هيچ وقت مرا نديده چه جوری میتواند بشناسدم؟
ديگر اينش را نخواندهبود که دنيابرای پادشاهان به نحو عجيبی ساده شده و تمام مردم فقط يک مشت رعيت به حساب میآيند.
پادشاه فقط دربند اين بود که مطيع فرمانش باشند. در مورد نافرمانیها هم هيچ نرمشی از خودش نشان نمیداد. يک پادشاهِ تمام عيار بود گيرم چون زيادی خوب بود اوامری که صادر میکرد اوامری بود منطقی. مثلا خيلی راحت در آمد که: «اگر من به يکی از سردارانم امر کنم تبديل به يکی از اين مرغهای دريايی بشود و يارو اطاعت نکند تقسير او نيست که، تقصير خودم است».
. واقعا اين پادشاه به چی سلطنت میکرد؟ گفت: -قربان عفو میفرماييد که ازتان سوال میکنم...
پادشاه با عجله گفت: -بهات امر میکنيم از ما سوال کنی.
-شما قربان به چی سلطنت میفرماييد؟
پادشاه خيلی ساده گفت: -به همه چی.
-به همهچی؟
پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترکهای ديگر و باقی ستارهها اشاره کرد.
شهريار کوچولو پرسيد: -يعنی به همهی اين ها؟
شاه جواب داد: -به همهی اين ها.
آخر او فقط يک پادشاه معمولی نبود که، يک پادشاهِ جهانی بود.
-آن وقت ستارهها هم سربهفرمانتانند؟
پادشاه گفت: -البته که هستند. همهشان بیدرنگ هر فرمانی را اطاعت میکنند. ما نافرمانی را مطلقا تحمل نمیکنيم
-من ديگر اينجا کاری ندارم. میخواهم بروم.
شهریار کوچولو وقتی از حرف زدن با سلطان که فقط در سر آرزوی حکمرانی می پروراند ؛ خسته میشود و هم هيچ دلش نمیخواست اسباب ناراحتی سلطان پير بشود گفت:
-اگر اعلیحضرت مايلند اوامرشان دقيقا اجرا بشود میتوانند فرمان خردمندانهای در مورد بنده صادر بفرمايند. مثلا میتوانند به بنده امر کنند ظرف يک دقيقه راه بيفتم. تصور میکنم زمينهاش هم آماده باشد...
چون پادشاه جوابی نداد شهريار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشيد و به راه افتاد.
آنوقت پادشاه با شتاب فرياد زد: -سفير خودمان فرموديمت!
حالت بسيار شکوهمندی داشت.
شهريار کوچولو همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند! "
شازده ی کوچک که متعلق به دنیایی منحصر به خودش است و تک و تنها در سیاره ای دل به هم صحبتی با یک شاخه گل سرخ سپرده ؛ به يقيين از فكر حاكم بودن حيرت زده مي شود چرا كه دنيايي كه براي خودش تعريف كرده بسيار بسيار جدا و متفاوت از دنياي انساني است كه همه را به چشم رعيت نگاه مي كند .
صحنه اي كه از آسمان مي بينند يكسان است ولي شازده ي كوچك به قصد لذت بردن به آنها چشم مي دوزد و سلطان براي تصاحب و فرمانروايي آنها را در نگاهش جاي مي دهد . براي جمله ي آخر نوشته شده ، كه حالت بسيار شكوهمندي داشت و اين نشان مي دهد كه فرمانروا هرگز و هرگز از وضع كنوني خود احساس نا رضايتي نمي كند .
"اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهريار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -بهبه! اين هم يک ستايشگر که دارد میآيد مرا ببيند!آخر برای خودپسندها ديگران فقط يک مشت ستايشگرند.
شهريار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجيب غريبی سرتان گذاشتهايد!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهلهی ستايشگرهايم بلند میشود. گيرم متاسفانه تنابندهای گذارش به اين طرفها نمیافتد.
شهريار کوچولو که چيزی حاليش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دستهايت را بزن به هم ديگر.
شهريار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهريار کوچولو با خودش گفت: «ديدنِ اين تفريحش خيلی بيشتر از ديدنِ پادشاهاست». و دوباره بنا کرد دستزدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.
پس از پنج دقيقهای شهريار کوچولو که از اين بازی يکنواخت خسته شده بود پرسيد: -چه کار بايد کرد که کلاه از سرت بيفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنيد. آخر آنها جز ستايش خودشان چيزی را نمیشنوند.
از شهريار کوچولو پرسيد: -تو راستی راستی به من با چشم ستايش و تحسين نگاه میکنی؟
- ستايش و تحسين يعنی چه؟
- يعنی قبول اين که من خوشقيافهترين و خوشپوشترين و ثروتمندترين و باهوشترين مرد اين اخترکم.
- آخر روی اين اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
- با وجود اين ستايشم کن. اين لطف را در حق من بکن.
شهريار کوچولو نيمچه شانهای بالا انداخت و گفت: -خب، ستايشت کردم. اما آخر واقعا چیِ اين برايت جالب است؟
شهريار کوچولو به راه افتاد و همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند!"
از دید فردی که زندگی و انتظاراتش در ستایش شدن خلاصه می شود همه مشتي ستايشگرند و همين جمله آخر كافي است براي اينكه مشخص کند شازده کوچولو اصلا مثل او فکر نمی کند":اين آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند!"
"تو اخترک بعدی میخوارهای مینشست. ديدار کوتاه بود اما شهريار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.
به میخواره که صُمبُکم پشت يک مشت بطری خالی و يک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری میکنی؟
میخواره با لحن غمزدهای جواب داد: -م ِی میزنم.
شهريار کوچولو پرسيد: - مِی میزنی که چی؟
میخواره جواب داد: - که فراموش کنم.
شهريار کوچولو که حالا ديگر دلش برای او میسوخت پرسيد: - چی را فراموش کنی؟
میخواره همان طور که سرش را میانداخت پايين گفت: - سر شکستگيم را.
شهريار کوچولو که دلش میخواست دردی از او دوا کند پرسيد: - سرشکستگی از چی؟
میخواره جواب داد: - سرشکستگیِ میخواره بودنم را.
اين را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهريار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستیراستی چهقدر عجيبند!"
بعضی از انسان ها بی توجه به رویداد های اطرافشان خود را درگیر انجام یک نسلسل بی معنا می کنند و دور باطل می زنند می خواره ، فقط می داند که دارد "می" می زند ، و برای او دلیل کارش مفهومی نیست که جای فکر داشته باشد. برای اینگونه آدم ها اصلا دیگرانی وجود ندارد که بخواهند به دست آنها تحسین شوند و یا بر آنها فرمانروایی کنند . و اینگونه زندگی کردن برای شازده ی کوچک که تمام زندگیش در تعامل با دنیای اطرافش است اصلا نمی تواند معنی داشته باشد.
"اخترک چهارم اخترک مرد تجارتپيشه بود. اين بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهريار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.
شهريار کوچولو گفت: -سلام. آتشسيگارتان خاموش شده.
-سه و دو میکند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بيست و دو. بيست و دو و شش بيست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بيست و شش و پنج سی و يک. اوف! پس جمعش میکند پانصدويک ميليون و ششصد و بيست و دو هزار هفتصد و سی و يک.
- پانصد ميليون چی؟
- ها؟ هنوز اين جايی تو؟ پانصد و يک ميليون چيز. چه میدانم، آن قدر کار سرم ريخته که!... من يک مرد جدی هستم و با حرفهای هشتمننهشاهی سر و کار ندارم!... دو و پنج هفت...
شهريار کوچولو که وقتی چيزی میپرسيد ديگر تا جوابش را نمیگرفت دست بردار نبود دوباره پرسيد: -پانصد و يک ميليون چی؟
تاجرپيشه فهميد که نبايد اميد خلاصی داشته باشد. گفت: -ميليونها از اين چيزهای کوچولويی که پارهای وقتها تو هوا ديده میشود.
- مگس؟
- نه بابا. اين چيزهای کوچولوی براق.
- زنبور عسل؟
- نه بابا! همين چيزهای کوچولوی طلايی که وِلِنگارها را به عالم هپروت میبرد. گيرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خيالبافی نمیکنم.
- آها، ستاره؟
- خودش است: ستاره.
- خب پانصد ميليون ستاره به چه دردت میخورد؟
- هيچی تصاحبشان میکنم.
- ستارهها را؟
- آره خب.
- آخر من به يک پادشاهی برخوردم که...
- پادشاهها تصاحب نمیکنند بلکه بهاش «سلطنت» میکنند. اين دو تا با هم خيلی فرق دارد.
- خب، حالا تو آنها را تصاحب میکنی که چی بشود؟
- که دارا بشوم.
-خب دارا شدن به چه کارت میخورد؟
- به اين کار که، اگر کسی ستارهای پيدا کرد من ازش بخرم.
شهريار کوچولو با خودش گفت: «اين بابا هم منطقش يک خرده به منطق آن دائمالخمره میبَرَد.» با وجود اين باز ازش پرسيد:
- چه جوری میشود يک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپيشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسيد: -اين ستارهها مال کیاند؟
- چه میدانم؟ مال هيچ کس.
- پس مال منند، چون من اول به اين فکر افتادم -همين کافی است؟
- البته که کافی است. اگر تو يک جواهر پيدا کنی که مال هيچ کس نباشد میشود مال تو. اگر جزيرهای کشف کنی که مال هيچ کس نباشد میشود مال تو. اگر فکری به کلهات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش میکنی و میشود مال تو. من هم ستارهها را برای اين صاحب شدهام که پيش از من هيچ کس به فکر نيفتاده بود آنها را مالک بشود.
شهريار کوچولو گفت: -اين ها همهاش درست. منتها چه کارشان میکنی؟
تاجر پيشه گفت: -ادارهشان میکنم، همين جور میشمارمشان و میشمارمشان. البته کار مشکلی است ولی خب ديگر، من آدمیهستم بسيار جدی.
شهريار کوچولو که هنوز اين حرف تو کَتَش نرفتهبود گفت:
- اگر من يک شال گردن ابريشمی داشته باشم میتوانم بپيچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر يک گل داشته باشم میتوانم بچينم با خودم ببرمش. اما تو که نمیتوانی ستارهها را بچينی!
- نه. اما میتوانم بگذارمشان تو بانک.
- اينی که گفتی يعنی چه؟
- يعنی اين که تعداد ستارههايم را رو يک تکه کاغذ مینويسم میگذارم تو کشو درش را قفل میکنم.
- همهاش همين؟
- آره همين کافی است.
شهريار کوچولو فکر کرد «جالب است. يک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نيست که آن قدرها جديش بشود گرفت». آخر تعبير او از چيزهای جدی با تعبير آدمهای بزرگ فرق میکرد.
باز گفت: -من يک گل دارم که هر روز آبش میدهم. سه تا هم آتشفشان دارم که هفتهای يک بار پاک و دودهگيریشان میکنم. آخر آتشفشان خاموشه را هم پاک میکنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو اين حساب، هم برای آتشفشانها و هم برای گل اين که من صاحبشان باشم فايده دارد. تو چه فايدهای به حال ستارهها داری؟
تاجرپيشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چيزی پيدا نکرد. و شهريار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند!"
بعضی از آدم ها ، به واسطه ی فکری که در یک لحظه به ذهنشان آمده است شروع به انجام کاری می کنند که از خود و اطرافشان غافل می مانند . مرد تجارت پیشه تا ستاره ها را می بیند به فکر تصاحبشان می افتد و حتی به اینکه نام این چیز های براق چیست هم فکر نمی کند . شازده کوچولو گفت که آقا آتش سیگارتان خاموش شده ولی مرد حتی متوجه ورود او نشده بود .کاری که به نظر مسافر کوچولو شاعرانه است برای مرد بسیار بسیار جدی است و همین باعث می شود که این مکالمه به درازا نکشد.
"اخترکِ پنجم چيز غريبی بود. از همهی اخترکهای ديگر کوچکتر بود، يعنی فقط به اندازهی يک فانوس پايهدار و يک فانوسبان جا داشت.
وقتی رو اخترک پايين آمد با ادب فراوان به فانوسبان سلام کرد:
- سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟
- دستور است. صبح به خير!
- دستور چيه؟
- اين است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
- پس چرا روشنش کردی باز؟
فانوسبان جواب داد: - خب دستور است ديگر.
شهريار کوچولو گفت: - اصلا سر در نميارم.
فانوسبان گفت: - چيز سر در آوردنیيی توش نيست که. دستور دستور است. روز بخير!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پيشانيش را خشکاند و گفت:
- کار جانفرسايی دارم. پيشتر ها معقول بود: صبح خاموشش میکردم و شب که میشد روشنش میکردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم میتوانستم بگيرم بخوابم...
- بعدش دستور عوض شد؟
فانوسبان گفت: - دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همين جاست: سياره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
شهريار کوچولو ميان راه با خودش گفت: گرچه آنهای ديگر، يعنی خودپسنده و تاجره اگر اين را میديدند دستش میانداختند و تحقيرش میکردند، هر چه نباشد کار اين يکی به نظر من کمتر از کار آنها بیمعنی و مضحک است. شايد به خاطر اين که دست کم اين يکی به چيزی جز خودش مشغول است.
از حسرت آهی کشيد و همان طور با خودش گفت:
- اين تنها کسی بود که من میتوانستم باش دوست بشوم. گيرم اخترکش راستی راستی خيلی کوچولو است و دو نفر روش جا نمیگيرند."
فرامین و سنت ها باید به اقتضای زمان تغییر کنند و با شرایط جدید هماهنگ باشند . ممکن است که دستور و یا سنتی در زمان خودش حافظ برخی از ارزش ها و بعضی از مفاهیم در مقابل سیل فراموشی باشد ولی با عوض شدن شرایط و افکار انسان های یک جامعه لازم است که تغییر کند زیرا که در غیر این صورت معنای خود را از دست می دهد و غیر منطقی جلوه می کند.
انسان هایی که برای حفظ سنت ها و ... به صورت اول تلاش می کنند و هیچ کاری برای اعتدال آن نمی کنند مثل همین فانوس بان حسرت استراحتی کوتاه در دلشان می ماند چون هیچ وقتی نیست که کارشان تمام شده باشد و یا به طور کامل انجامش داده باشند. به یقین در دنیای این افراد فقط فانوس و فانوسبان جا می شوند.
سر انجام شازده کوچولو نشانی زمین را از یک جغرافی دان در اخترک ششم می گیرد و در یک کویر به زمین پا می گذارد .
"شهريار کوچولو کوير را از پاشنه درکرد و جز يک گل به هيچی برنخورد: يک گل سه گلبرگه. يک گلِ ناچيز.
شهريار کوچولو گفت: - سلام.
گل گفت: - سلام.
شهريار کوچولو با ادب پرسيد: - آدمها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را ديدهبود. اين بود که گفت: - آدمها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تايی باشد. سالها پيش ديدمشان. منتها خدا میداند کجا میشود پيداشان کرد. باد اينور و آنور میبَرَدشان؛ نه اين که ريشه ندارند؟ بیريشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهريار کوچولو گفت: - خداحافظ.
گل گفت: - خداحافظ."
از نگاه شازده کوچولو این گل یک گل نا چیز بود و گل به خاطر اینکه آدم ها را نمی شناخت دردشان را بی ریشگی تصور کرده بود . شازده کوچولو و گل هیچ چیز مشترکی در دنیایشان نبود که درباره ی آن حرف بزنند و این مکالمه هم خیلی زود پایان می پذیرد.
شازده کوچولو سعی دارد محیط اطراف خود را حس كند و در پی بگو مگویی که با گل سرخش داشته راهی اخترک های اطراف می شود . به یقیین شنیدن این روایت برای پادشاه بی اهمیت خواهد بود ، خودپسند اصلا آنرا نمی شنود ، می خواره جرعه ای دیگر شراب در جام خود میریزد و بی توجه به نوشیدن آن می پردازد ، مرد تجارت پیشه با بی حوصلگی اعتراض می کند که در چند جمع اشتباه کرده است ، فانوس بان با اشتیاق می شنود ولی خسته تر از آن است که شیرینی کلمات را کامل بفهمد و در آخر جغرافی دان حرف شازده کوچولو را قطع می کند و می پرسد :"خوب؛ در راه خود چه دیدی؟اثبات کن!" درست است که هر کدام سیاره ای کوچک و مشابه دارند ولی این خود انسان ها هستند که تصمیم میگیرند چه چیزی را ببینند و به آن بها بدهند.